المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
727
مروج الذهب ( فارسى )
بودند كشته شدن زيد بن صوحان عبدى نيز كه در روز جمل عمرو بن سبره او را كشت غم وى را تجديد كرد در همان روز جمل عمار بن ياسر عمرو بن سبره را بكشت على مكرر ميگفت « اى افسوس از مردم ربيعه كه حرف شنو و مطيع بودند » زنى از عبد القيس به جستجو در ميان كشتگان پرداخت و دو پسر خود را ديد كه كشته شده بودند . شوهرش با دو برادرش نيز پيش از آنكه على به بصره بيايد كشته شده بودند و شعرى بدين مضمون گفت : « جنگها ديدم كه مرا پير كرد اما روز مثل روز جمل نديدم كه فتنه آن براى مؤمن زيانانگيز باشد و شجاعان دلير را بكشد . كاش آن زن در خانه مانده بود و كاش اى عسكر سفر نكرده بودى » مدائنى نقل مىكند كه مردى گوش كنده را در بصره ديده و حكايت او را پرسيده بود او گفته بود كه روز جمل به نظاره كشتگان بيرون رفتم و ميان آنها مردى را ديدم كه سر را پائين و بالا ميبرد و ميگفت : « مادرمان ما را بحوزه مرگ آورد و تا دستخوش مرگمان نكرد نرفت از بخت بد مطيع بنى تيم شديم و تيميان بجز غلام و كنيز نيستند » گفتم « سبحان الله هنگام مرگ چنين ميگوئى بگو لا إله الا الله » گفت « اى مادر بخطا ! به من ميگوئى هنگام مرگ ناله كنم ! » من با تعجب از او دور شدم و او فرياد زد « نزديك بيا و شهادت را به من تلقين كن » به طرف او برگشتم و چون نزديك شدم گفت « نزديكتر بيا » آنگاه گوش مرا گاز گرفت و بكند و من شروع كردم او را لعنت و نفرين كنم گفت « وقتى پيش مادرت رفتى و پرسيد « كى اينطورت كرد ؟ » بگو « عمير بن اهلب ضبى فريب خورده زنى كه ميخواست امير مؤمنان شود . » عايشه از بصره حركت كرد على برادرش عبد الرحمن بن ابى بكر را با سى مرد و بيست زن ديندار از بنى عبد القيس و همدان و ديگران همراه او فرستاد و